یه ساله زندگیم رو یه نقطه لعنتی گیر کرده و در جا می زنم هر چی بیشتر تلاش می کنم بیشتر تو این لجنزار لعنتی فرو می روم اونقدر خسته هستم که حتی نای نفس کشیدن ندارم. از این همه دروغ خسته شدم نمی تونم درک کنم این همه دروغ.ما اداما چرا اینجوری همدیگرو زجر میدیم به هم قول میدیم اما روز موعود که باید به قولمون عمل کنیم خیلی راحت میزنیم زیرش حتی یه لحظه فکر نمی کنیم چه بلای سرش مییاد .فکر می کردم حداقل عزیز ترین کسام درک میکنن که داره چه بلای سرم مییاد درک میکنن تو این یه سال چی کشیدم اما دیروز فهمیدم که اون از همه بهم غریبه تر هست اون حرفا داغونم کرد. دارم خفه میشم از این بغض لعنتی که کسی نمیفهمه.دیگه نمیدونم چه جوری بهش بگم خسته هستم از این زندگی لعنتی خلاصم کن اخه چرا بعد از این همه مصیبت کاری نمی کنه واسم دیگه فرقی نمیکنه به خاصر یه حماقت ابلهانه زندگیم واسه همیشه نابود شد حالا می فهمم تنهای تنهام تو این دنیای وحشی که همه مثل حیوون همدیگرو تیکه تیکه میکنن.من تمام سعی خودم رو کردم که از این تاری که دورم تنیده شده بیرون بیام اما نشد...........
خسته هستم
+
نوشته شده در جمعه 1387/04/07ساعت 19:53 توسط اوای بی صدا
|
جای او خالی است
در تنگنای اتاقی تاریک
خیره به تصویری از وجود یک مرد
مردی از سایه سار تنهایی
آشنای دیرینه دل تنگم
مردی با یک نگاه روحانی
وسعت قلب پاکش در وجودم
همیشه جاودانی
دلم برایش همیشه بی تاب است
و عروس چشم هایم
خیس از وجود پر ارزش
و هنوز هم زنده است
گر چه می گویند که او دیگر نیست
مردی از مردهای زندگی
اکنون
جایش در کنار دخترش
خالی است
تقدیم به دختران و پسرانی که جای
پدرشان خالی است
التماس دعا
+
نوشته شده در شنبه 1386/11/13ساعت 15:28 توسط اوای بی صدا
|
فصل دلتنگی
این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست
این چه شمعی است که جان ها همه پروانه اوست
حسین جان،هلال ماه محرم تو بار دیگر همراه با امواج عشق و
دلدادگی به آسمان دلم آمد و مرا آسمانی کرد.آهنگ دف قدسیان و
شنیدن آواز شهیدان از افلاک،خبر از فصل دلتنگی و غم و اندوه
محرم داد.یاد لب های تشنه،تنهایی حسین(ع) و زینب(س) شعله ها
به خرمن دلم زد و چشمانم را بارانی کرد تا بر شقایق های عاشورایی
صحرای خشک کربلای تو بگرید.
حسین جان!هنوز از لابلای هلهله های لشکر پست و زبون یزید صدای
ملکوتی تو به گوش می رسد که می گویی "آیا کسی هست که مرا یاری کند؟"
چه مردمان پستی که در روز عاشورا به حسین (ع) گفتند: تو را می شناسیم
که کیستی اما همه به خون تو تشنه ایم کلامت را شنیدیم اما به کشت تو مسروریم.
وای بر شما مرگ با عزت را می پذیرم اما ذلت بیعت با یزید را هر گز،هرگز
ای فطرس،ای فرشته ای که قرن ها پر و بالت ریخته،بودو از برکت وجود حسین
عزیز دوباره پر و بالت رویید و با افتخار به آسمان ها پر کشیدی! ما را به حسین(ع)
شهیدمان برسان.
ماه می گوید حسینبا اه می گوبد حسینایه های حضرت الله می گوید حسین
اگه تو این شبها یه لحظه دلت شکست ما رو فراموش نکن
التماس دعا
+
نوشته شده در سه شنبه 1386/10/18ساعت 14:0 توسط اوای بی صدا
|
خدایا اشتباهم چی بود..................
تو از آن روز که خود خواسته پیدا گشتی من شدم عاشق تو. دست من نیست تو را می خواهم به همین شکل و شمایل که خودت ساخته ای، شروبی حوصله و بازیگوش مثل یک بچه پرجنب و جوش.ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند که شوم عاشق تر،
دیر بازی است به من سر نزدی،نگرانت بودم که تا آمد یک شب و مرا باز به اواز قشنگت خواندی.
بازهم یادم باش، مبر از یاد مرا
خواب من خواب نبود پاسخ یک عاشق بود
به خداوند قسم من ازآن روزو شب ،دل خود باخته ام بهر رسیدن به عزیزم به خدا
نور کم این چشمام میمیره ذره ذره،کسی تو باتلاق غم دست بهم نمی زنه
ثانیه ها می گذرن انگاری دارم می رم فکر نمی کردم که زود دل از دنیا بکنم
جای خالی دستات اتیش می زنه تنم ،انگارهمه دنیا خراب شد روی سرم، زمزمه ی مرگ حالا زیرلبهای منه راهی نمونده چون لحظه های اخره
گرچه فرقی نداره واست بود و نبودم اما یه حقیقته بدون تو نابودم
خدایا چرا قلبم رو از محبت پر کردی کاش دلم از سنگ بود و می گذشتم به راحتی
دوست دارم
التماس دعا
+
نوشته شده در یکشنبه 1386/09/25ساعت 15:18 توسط اوای بی صدا
|
یه عالمه دلتنگی
اره خسته ام کم اوردم بریدم........
اقا نمی تونم کم اوردم می گی چه کار کنم ؟ ها تو بگو چه کار کنم اره جون خودم می خواستم تو این مدت ادم شم همه چی رو فراموش کنم دوباره شروع کنم می خواستم با یه وبلاگ جدید با یه عالمه حرفهای تازه و خوشگل بیام اما نشد.
حالم خیلی بده بدتر از همیشه ای کاش می تونستم احساساتم رو بنویسم.اخه چرا من چرا من خر چرا من احمق یکی بگه مگه من اشک کدوم ادم رو دراوردم که این جوری نفرینم کرده ؟
چرا دنیات این جوری شده چرا ادما اینجوری شدن یا نه شاید اینجوری بودن و من اشتباه می کردن داری جلوشون جون می دی اما راحت از کنارت عبور می کنن داری زار می زنی داری از غصه خفه میشی اما انگار نه انگار طوری رفتار می کنن انگار وجود خارجی نداری .شاید اصلا من زنده نیستم شاید مردم واقعا برای همین کسی منو نمیبینه مگه من چند سالمه که باید اینهمه غصه رو تحمل کنم به خدا داغونم کمرم شکسته زیر این همه نامردی
در این دنیا که مردانش عصا از کور می دزدند من احمق از خوش باوری محبت ارزو کردم
دردم درد تازه ای نیست اما نمی دونم تاوان کدوم گناهم که اینجوری شدم .
شدم مثل یه مرده متحرک اینو واقعا می گم مردن این نیست که حتما جسمت رو خاک کنن من فقط تظاهر به زنده بودن می کنم اینو همه دوستام هم فهمیدن هر کدومشون که بهم زنگ می زنن اول برام یه سیر گریه می کنن بعد حرف می زنن.(تو چرا اینجوری شدی تو که همیشه خنده رو لبات بود تو که همیشه به ما کمک می کردی.....)
اونقدر دلم می خواد یه جای دنج و اروم پیدا کنم که این جسم خسته رو خاک کنم که تا ابد راحت بخوابه
بهتر بقیه حرفام تو قبرستان دلم خاک بشن حتی دیگه گریه کردن هم ارومم نمی کنه
راستی من که مردم ولی چرا دست از سرم بر نمی دارن
چرا من باید تن به یه زندگی اجباری بدم به کی بگم من نمی خوام زندگی کنم اقا این دنیا همه تجملاتش برای خودتون فقط دست از سر من بردارید بزارید راحت این جمسم خسته رو دفن کنم
روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نا لان زکرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدیم که لایق تو و عشق تو نیستم
روزی بهم رسیم که گر باشدکس بین ما، نه غیر خدا باشد
التماس دعا
+
نوشته شده در سه شنبه 1386/09/06ساعت 20:53 توسط اوای بی صدا
|
انگاهکه غرور کسی را له می کنی،انگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،انگاه که بنده ای را نادیده می نگاری،انگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خوردشدنش را نشنوی،انگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری،میخواهم بدانم دستانت را به سوی کدام اسمان داراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟؟؟ و به سوی کدام قبله نماز می گذاری که دیگران نگذارده اند.........
نمیدونم چی بنویسم........ تنها چیزی که می دونم دلم داره از غصه میترکه دارم از درون فریاد میکشم چرا هیچ کس صدامو نمی شنو!!
اشک روی صورتم هست دونه دونه
تو دنیا کسی قدر دل منو نمی دونه
این دل نمی تونه بی تو بمونه
دوست داره که تا صبح واسه تو بخونه
اخه این دل من بی تو شده یه دیوونه بری ازش می مونه یه ویرونه
تا اون روز که بیای می دوزم چشم به در
ای دل تنها بسه چشم انتظاری
من موندم شبهام شبای بی قراری
چرا قدرت اینو ندارم جلو اشکامو بگیرم تو این مدت همش دنبال یه جای خلوت بودمضجه بزنم چرا هر چی گریه می کنم اروم نمی شم اصلا نمی فهمم چرا دارم اشک می ریزم این اشکا برای چی هست؟مقصدشون کجاست؟ وای خدای من چقدر خسته هستم .انگار ثانیه ها منو نفرین کردن چرا هنوز دوسش دارم چرا دلم براش تنگ شده؟گفت اونقدر تو زندون قلبت شلوغ کاری می کنم تا منو بزاری تو انفرادی قلبت ،منم برای همیشه گذاشتمش تو انفرادی اما اون در کمال مردانگی نامردی رو در حقم به جا اورد.
به خدا تا امروز نه اه کشیدم نه نفرین کردم نه هیچ چیزدیگه ای...... فقط براش دعا کردم همین...
گفت خدا خیلی بزرگ گفتم میدونم ولی اونقدر کوچیک هستم که منو نمی بینه
کاشکی تو نگاه اخر عشق و تو چشام میدید
تو چه کردی با دلم من،عشقم وانگار ندیدی
قلب تو انگاری نشنید التماس اون چشامو
تو چه کردی با دل من ندیدی غم نگامو
به دلم مونده یه بار یه روزی یه جایی بگی می خوامت
بگی فقط واسه من تو عزیزی و بس چشام به نامت
التماس دعا
+
نوشته شده در دوشنبه 1386/08/14ساعت 13:7 توسط اوای بی صدا
|
نمیدونم
سلام
ببخشید اگه دیر اپ کردم کلا هفته ی خیلی بدی بود اونقدر مریض بودم که حتی از تختم نمی تونستم بلند شم.فردا کنکور دارم برام خیلی دعا کنید اخه اگه قبول نشم تصمیم دارم برای همیشه برم.دعا کنید حالم سر جلسه بد نشه.
راستی می خوام در مورد این قصه نظر بدید خیلی مهم هست
لیلی ،نام تمام دختران زمین است
خدا مشتی خاک بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد،
از خود در او دمید. لیلی پیش از انکه با خبر شود عاشق شد.
سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد.لیلی باید عاشق باشد.
زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد،عاشق می شود.
لیلی نام تمام دختران زمین است،نام دیگر انسان.
خدا گفت:به دنیایتان می اورم تا عاشق شوید.
ازمونتان تنها همین است:عشق.و هر که عاشق تر امد،نزدیکتر است.پس نزدیکتر ایید،نزدیکتر.
عشق کمند من است.کمندی که شما را پیش من می اورد.کمندم را بگیرید.
ولیلی کمند خدا را گرفت.
خدا گفت:عشق،فرصت گفتگو با من است.گفتگو با من.
با من گفتگو کنید.
التماس دعا
+
نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/10ساعت 13:28 توسط اوای بی صدا
|
یه کابوس تلخ
سلام
دقیقا یک هفته از اون اتفاق می گذره یک هفته انگار خواب بودمتازه الان متوجه شدم چه اتفاقی افتاده یه لحظه به خودم اومدم چه کابوس تلخی! وای خدای من چقدر خسته هستم .
غم سنگینی روی سینه ام هست
هیچ می دانی چه به روز دلم اوردی ؟وای خدای من چه حس غریبی دارم
تو این مدت اصلا اروم و قرار نداشتم نمی تونستم یه جا وایسم هروز زهرا می یومد پیشم تا دیر وقت پیشم می موند عزیزم خودش و ازاده خیلی سعی کردن حال و هوای منو عوض کنن .امشب با مهسا رفتم خونشون ولی حس بدی داشتم نمی تونستم بمونم دل می خواست زود بر گردم تو اتاق خودم اینجا تو تنهایی خودم بمونم.
امشب نمی دونم چرا ولی بد جوری دلم شکست صدای شکسته شدنش را شنیدم نمی دونم چی بگم بهتر حرفام تو قبرستان دلم خاک کنم.
خیلی خسته هستم زمانی که بهش احتیاج داشتم.............
الان خوابم؟ اگه خوابم ترو خدا منو از این کابوس نجات بدید مثل خوره افتاده به جونم دارم تمام وجودم رو نابود می کنه
+
نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/03ساعت 19:59 توسط اوای بی صدا
|
یه کابوس تلخ
سلام
نمی دونم الان خوابم یا بیدار باورم نمی شه این اتفاق ها برام افتاده باشه مگه می شه نه فکر کنم خوابم اره ترو خدا یکی منو بیدار کنه دارم کلافه می شم مگه می شه دوباره اون بلا رو سرم بیاره امکان نداره.
حالم از خودم داره بهم می خوره همش مجبورم جلو دیگران تظاهر کنم حالم خوبه و هیچی نشده هیچ کس نیست باهاش حرف بزنم دوباره اون روزای تلخ برگشتن تازه داشتم فراموش می کردم این نهایت بی انصافی یه ادم هست گناه من چی هست.
از اینکه همه دارن می گن به صلاحت بوده حالم بهم می خوره نه نه اصلا قبول ندارم چه مصلحتی چه خوبی؟ کی می دونه شبا من چی می کشم کی می دون من چه کابوسایی دارم کی می فهمه خورد کردن یه ادم یعنی چی؟ همش می گن اره به صلاحت هست نی دونم اگه این جمله نبود چی می گفتن
من تمام تلاشم رو کرده بودم که فراموش کنم اما در نهایت نامردی دوباره ..........
+
نوشته شده در جمعه 1386/07/27ساعت 16:22 توسط اوای بی صدا
|
بیکرانه
در انتهای هر سفر
در اینه
دارو ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پایوش پای خسته ام
این سقف کوتاه اسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در اخرین سفر
در ایینه به حز دو بیکرانه کران
به جز زمینو اسمان چیزی نمانده است
گم گشته ام کجا.............
+
نوشته شده در شنبه 1386/07/21ساعت 21:28 توسط اوای بی صدا
|
دل خوش
جا مانده است
چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
دندانهای سفید
+
نوشته شده در شنبه 1386/07/21ساعت 21:24 توسط اوای بی صدا
|
شروع دوباره.......
سلام
الان اعلام کردن عید منم این عید و به همه عزیزان تبریک میگم.
دلم خیلی گرفته دست خودم نیست خیلی سعی می کنم جلو اشکام رو بگیرم اما نمی تونم وجودم خالی شده این اطاق شده همدم تنهایی من جای جز اینجا ندارم .
تصمیم دارم شروع کنم به نوشتن خاطراتم شاید اینجوری اروم شم شاید اینجوری بفهمم به خاطر کدوم گناه نکرده ای دارم مجازات می شم . می نویسم شما قضاوت کنید .
می سوزم از این دوروئی و نیرنگ یکرنگی جاودانه می خواهم
ای مرگ از ان لبان خاموشت یک بوسه جاودانه می خواهم
امیدوارم زمانی که خاطراتم تمام شد مشکل منم حل شه تا بتونم یه کم اروم شم یا حداقل بمیرم که اینقدر زجر نکشم اخه چرا من گناه من چی بود دلم برای خودم و این اشکها که بی هیچ امیدی می ریزن می سوزه دلم برای دختر بودن می سوزه .........
+
نوشته شده در جمعه 1386/07/20ساعت 20:0 توسط اوای بی صدا
|
خیلی خستم
بازم اومدم
نمی دونم چه مرگم شده دوباره خیلی دلم گرفته دارم خفه میشم تو این مدت خیلی فکر کردم به خاطر کدوم گناه نکرده دارم اینجوری عذاب می کشم خیلی خسته شدم احساس می کنم حتی خداهم دیگه نمی خواد کمکم کنه
دیگه قدرت نوشتن ندارم التماس دعا
راستی داشت یادم می رفت مهسا گلم تولدت مبارک
+
نوشته شده در دوشنبه 1386/07/16ساعت 7:25 توسط اوای بی صدا
|
خیلی خستم
سلام
همیشه دوست داشتم اولین مطلب وبلاگم درباره علی(ع)باشه نشد انشاالله چند روز دیگه دست پر می یام
+
نوشته شده در دوشنبه 1386/07/16ساعت 7:21 توسط اوای بی صدا
|
سلام
مردان در صید عشق به وسعت نامنتهایی نامردند گدایی عشق می کنند تا وقتی مطمئن به تسخیر قلب زن نشدند اما همین که مطمئن شدند مردانگی را در کمال نامردی به جا می اورند
راستی دوشنبه تولد مهسا جونم از همین جا می گم همسرم گلم تولدت مبارک فکر اینکه برات هدیه بخرم از سرت بکن بیرون
+
نوشته شده در شنبه 1386/07/14ساعت 14:17 توسط اوای بی صدا
|