یه سال گذشت تولدم مبارک چه فرقی میکنه واسم نمیخوام بزرگ بشم !
نمیخوام باشم
راستش گم شده بودم کجا بودم چه کار میکردم نمیدونم؟
اما اومدم واسه چی ؟ نمیدونم
نفس میکشم... راه میرم...میخندم ...واسه چی نمیدونم
تنها چیزی که میدونم نمیخوام گریه کنم ...فایده نداره
نمیخوام با خدا حرف بزنم دیگه نمیخوام بهش التماس کنم
دیگه با این چیزی که تو گلوم گیر کرده عادت کردم میدونم هر کاری بکنم اون از جاش تکون نمیخوره
قربونش برم خدا هم .....................
بیخیال باز حرف بزنم میگن کفر نگو
شب نماد امروز ما...
+
نوشته شده در جمعه 1389/01/06ساعت 13:20 توسط حدیث
|
.......
مرا اینگونه باور کن
کمی تنها
کمی بی کس
کمی خسته
کمی از یادها رفته
خدا هم ترک ما کرده
خدا دیگر کجا رفته؟
نمی دانم مرا آیا گناهی هست؟
که شاید هم به جرم آن
غریبی و جدایی هست.......
التماس دعا
+
نوشته شده در سه شنبه 1387/11/15ساعت 11:19 توسط حدیث
|
دیوونه از قفس پرید...
خواب دیدم از تو دور شدم ، وای که عجب خواب بدی
گفتم بیا باهم بریم ، گفتی که راه بلدی
هرچی صدا کردم نرو، اما به جایی نرسید
یکی یه جا فریاد می زد ، دیوونه از قفس پرید
صبح که رسید بیدار شدم ، دیدم یه نامه روی درنوشته بودی که سلام ، مدتی رو میرم سفر.
بغضی نشت توی گلوم ، خوابم یه حقیقته
بازم صدا کردم ولی ، دیدم سکوت جوابته
گفتم که شاید این سفر تموم میشه همین روزا دوباره باز می بینمش ،چه خوش خیال بودم خدا
ساعت و لحظه هام گذشت،چشمام به کوچه خیره بود ، من منتظر بودم بیاد ،
خیلی دلم تنگ شده بود
روزا مثل دیوونه ها پرسه زنون تو کوچه ها ، شبا یه گوشه از اتاق گریه وآه بی صدا.
مثل همون خواب سیاه رفت و منو تنها گذاشت. گفتم که این قصه ی تلخ ارزش خوندن روکه داشت.......
التماس دعا
+
نوشته شده در دوشنبه 1387/09/25ساعت 13:22 توسط حدیث
|
پازل......
داره کلی بارون خوشکل و ناز می یاد انگار آسمون هم دلش میخواد گریه کنه تا آروم بشه!منم میخوام دلم رو بدم به آسمون مثل اون گریه کنم.....
...مدتها طول کشید تا تونستم جمعشون کنم.
مثل یه پازل ریختم جلوم!
خیلی آشفته و بهم ریخته است...
افکار پریشون و خاطرات درهم و برهم!!
انگار دلم میخواد گریه کنم ولی غرور چشمام مانع میشن.
انتظار روی تمام امیدهام مهر باطل می زنه!
پازل دل من جور شدنی نیست...
تلاشهای من بیهوده است.....!
التماس دعا
+
نوشته شده در جمعه 1387/08/10ساعت 13:38 توسط حدیث
|
سوز سودا
تلخ ترین خداحافظی زندگی من
اخه چه طور میتونم خداحافظی کنم چه طور دل بکنم چه جور دیگه اسم تو رو به زبون نیارم ای خدا چه کار کنم خدایا شبهای قدر تموم شد امشبم داره به اخر میرسه حالا دیگه نوبت من هست به قولم عمل کنم ولی مگه میشه مگه من دوام می یارم دلم داره میترکه به خدا نامرد نیستم سعی میکنم به قولم عمل کنم شب و روزم سیاه شده دو چشم من خیلی وقته به راه هست خودم اینجام ولی دلم پیش تو هست اینجا من غریبم
خدایا تو این شبها بهم سر بزن وگرنه میمیرم
گلم عزیزکم با تمام وجود دوست دارم ولی قول دادم دیگه اسمی از تو نیارم راه چاره ندارم
فقط یه خواهش دارم یه خواهش من رو استجابت کن دعا کن من بمیرم
ای خدا ارزوی مرگ دارم
التماس دعا
+
نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/03ساعت 22:49 توسط حدیث
|
گلکم تولدت مبارک
ماه من سلام،دلم قد یه دنیا تنگ شده
اما انگار دل تو راست راستی مثل سنگ شده
ولی من هنوزاسیرچشم و جادوی توام
اره من دیوونه ی امواج گیسوی توام
گلکم، دوری تو به خدا آزار منه
عکستو نشون میدم میگم که این یار منه
ماه من، وقتی تو نیستی آسمون رنگ غمه
روزای آفتابی همرنگ شبای ماتمه
من دیگه طاقت دوری چشاتو ندارم
یادته گفتی که تاب گریه ها تو ندارم؟
منتظر می مونم و تا ته دنیا یارتم
کاش می دونستی که هر جا باشی به یادتم
شعرای من قابل ناز نگاه تو رو نداره
عزیزم، حدیث تاب اشک چشاتو نداره
سلام این شعرو غزال دوستم واسم گفته.منم تقدیمش می کنم به عزیز دلم
نمیدونم چه جوری تبریک بگم !نمیدونم الان کجا هستی ؟ فقط میتونم بگم دوست دارم
تولدت مبارک گلمواست بهتررین ها رو آرزو میکنم
+
نوشته شده در یکشنبه 1387/06/24ساعت 18:26 توسط حدیث
|
خفقان
یه ساله زندگیم رو یه نقطه لعنتی گیر کرده و در جا می زنم هر چی بیشتر تلاش می کنم بیشتر تو این لجنزار لعنتی فرو می روم اونقدر خسته هستم که حتی نای نفس کشیدن ندارم. از این همه دروغ خسته شدم نمی تونم درک کنم این همه دروغ.ما اداما چرا اینجوری همدیگرو زجر میدیم به هم قول میدیم اما روز موعود که باید به قولمون عمل کنیم خیلی راحت میزنیم زیرش حتی یه لحظه فکر نمی کنیم چه بلای سرش مییاد .فکر می کردم حداقل عزیز ترین کسام درک میکنن که داره چه بلای سرم مییاد درک میکنن تو این یه سال چی کشیدم اما دیروز فهمیدم که اون از همه بهم غریبه تر هست اون حرفا داغونم کرد. دارم خفه میشم از این بغض لعنتی که کسی نمیفهمه.دیگه نمیدونم چه جوری بهش بگم خسته هستم از این زندگی لعنتی خلاصم کن اخه چرا بعد از این همه مصیبت کاری نمی کنه واسم دیگه فرقی نمیکنه به خاصر یه حماقت ابلهانه زندگیم واسه همیشه نابود شد حالا می فهمم تنهای تنهام تو این دنیای وحشی که همه مثل حیوون همدیگرو تیکه تیکه میکنن.من تمام سعی خودم رو کردم که از این تاری که دورم تنیده شده بیرون بیام اما نشد...........
خسته هستم
+
نوشته شده در جمعه 1387/04/07ساعت 19:53 توسط حدیث
|
جای او خالی است
در تنگنای اتاقی تاریک
خیره به تصویری از وجود یک مرد
مردی از سایه سار تنهایی
آشنای دیرینه دل تنگم
مردی با یک نگاه روحانی
وسعت قلب پاکش در وجودم
همیشه جاودانی
دلم برایش همیشه بی تاب است
و عروس چشم هایم
خیس از وجود پر ارزش
و هنوز هم زنده است
گر چه می گویند که او دیگر نیست
مردی از مردهای زندگی
اکنون
جایش در کنار دخترش
خالی است
تقدیم به دختران و پسرانی که جای
پدرشان خالی است
التماس دعا
+
نوشته شده در شنبه 1386/11/13ساعت 15:28 توسط حدیث
|
فصل دلتنگی
این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست
این چه شمعی است که جان ها همه پروانه اوست
حسین جان،هلال ماه محرم تو بار دیگر همراه با امواج عشق و
دلدادگی به آسمان دلم آمد و مرا آسمانی کرد.آهنگ دف قدسیان و
شنیدن آواز شهیدان از افلاک،خبر از فصل دلتنگی و غم و اندوه
محرم داد.یاد لب های تشنه،تنهایی حسین(ع) و زینب(س) شعله ها
به خرمن دلم زد و چشمانم را بارانی کرد تا بر شقایق های عاشورایی
صحرای خشک کربلای تو بگرید.
حسین جان!هنوز از لابلای هلهله های لشکر پست و زبون یزید صدای
ملکوتی تو به گوش می رسد که می گویی "آیا کسی هست که مرا یاری کند؟"
چه مردمان پستی که در روز عاشورا به حسین (ع) گفتند: تو را می شناسیم
که کیستی اما همه به خون تو تشنه ایم کلامت را شنیدیم اما به کشت تو مسروریم.
وای بر شما مرگ با عزت را می پذیرم اما ذلت بیعت با یزید را هر گز،هرگز
ای فطرس،ای فرشته ای که قرن ها پر و بالت ریخته،بودو از برکت وجود حسین
عزیز دوباره پر و بالت رویید و با افتخار به آسمان ها پر کشیدی! ما را به حسین(ع)
شهیدمان برسان.
ماه می گوید حسینبا اه می گوبد حسینایه های حضرت الله می گوید حسین
اگه تو این شبها یه لحظه دلت شکست ما رو فراموش نکن
التماس دعا
+
نوشته شده در سه شنبه 1386/10/18ساعت 14:0 توسط حدیث
|
خدایا اشتباهم چی بود..................
تو از آن روز که خود خواسته پیدا گشتی من شدم عاشق تو. دست من نیست تو را می خواهم به همین شکل و شمایل که خودت ساخته ای، شروبی حوصله و بازیگوش مثل یک بچه پرجنب و جوش.ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند که شوم عاشق تر،
دیر بازی است به من سر نزدی،نگرانت بودم که تا آمد یک شب و مرا باز به اواز قشنگت خواندی.
بازهم یادم باش، مبر از یاد مرا
خواب من خواب نبود پاسخ یک عاشق بود
به خداوند قسم من ازآن روزو شب ،دل خود باخته ام بهر رسیدن به عزیزم به خدا
نور کم این چشمام میمیره ذره ذره،کسی تو باتلاق غم دست بهم نمی زنه
ثانیه ها می گذرن انگاری دارم می رم فکر نمی کردم که زود دل از دنیا بکنم
جای خالی دستات اتیش می زنه تنم ،انگارهمه دنیا خراب شد روی سرم، زمزمه ی مرگ حالا زیرلبهای منه راهی نمونده چون لحظه های اخره
گرچه فرقی نداره واست بود و نبودم اما یه حقیقته بدون تو نابودم
خدایا چرا قلبم رو از محبت پر کردی کاش دلم از سنگ بود و می گذشتم به راحتی
دوست دارم
التماس دعا
+
نوشته شده در یکشنبه 1386/09/25ساعت 15:18 توسط حدیث
|
یه عالمه دلتنگی
اره خسته ام کم اوردم بریدم........
اقا نمی تونم کم اوردم می گی چه کار کنم ؟ ها تو بگو چه کار کنم اره جون خودم می خواستم تو این مدت ادم شم همه چی رو فراموش کنم دوباره شروع کنم می خواستم با یه وبلاگ جدید با یه عالمه حرفهای تازه و خوشگل بیام اما نشد.
حالم خیلی بده بدتر از همیشه ای کاش می تونستم احساساتم رو بنویسم.اخه چرا من چرا من خر چرا من احمق یکی بگه مگه من اشک کدوم ادم رو دراوردم که این جوری نفرینم کرده ؟
چرا دنیات این جوری شده چرا ادما اینجوری شدن یا نه شاید اینجوری بودن و من اشتباه می کردن داری جلوشون جون می دی اما راحت از کنارت عبور می کنن داری زار می زنی داری از غصه خفه میشی اما انگار نه انگار طوری رفتار می کنن انگار وجود خارجی نداری .شاید اصلا من زنده نیستم شاید مردم واقعا برای همین کسی منو نمیبینه مگه من چند سالمه که باید اینهمه غصه رو تحمل کنم به خدا داغونم کمرم شکسته زیر این همه نامردی
در این دنیا که مردانش عصا از کور می دزدند من احمق از خوش باوری محبت ارزو کردم
دردم درد تازه ای نیست اما نمی دونم تاوان کدوم گناهم که اینجوری شدم .
شدم مثل یه مرده متحرک اینو واقعا می گم مردن این نیست که حتما جسمت رو خاک کنن من فقط تظاهر به زنده بودن می کنم اینو همه دوستام هم فهمیدن هر کدومشون که بهم زنگ می زنن اول برام یه سیر گریه می کنن بعد حرف می زنن.(تو چرا اینجوری شدی تو که همیشه خنده رو لبات بود تو که همیشه به ما کمک می کردی.....)
اونقدر دلم می خواد یه جای دنج و اروم پیدا کنم که این جسم خسته رو خاک کنم که تا ابد راحت بخوابه
بهتر بقیه حرفام تو قبرستان دلم خاک بشن حتی دیگه گریه کردن هم ارومم نمی کنه
راستی من که مردم ولی چرا دست از سرم بر نمی دارن
چرا من باید تن به یه زندگی اجباری بدم به کی بگم من نمی خوام زندگی کنم اقا این دنیا همه تجملاتش برای خودتون فقط دست از سر من بردارید بزارید راحت این جمسم خسته رو دفن کنم
روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نا لان زکرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدیم که لایق تو و عشق تو نیستم
روزی بهم رسیم که گر باشدکس بین ما، نه غیر خدا باشد
التماس دعا
+
نوشته شده در سه شنبه 1386/09/06ساعت 20:53 توسط حدیث
|
انگاهکه غرور کسی را له می کنی،انگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،انگاه که بنده ای را نادیده می نگاری،انگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خوردشدنش را نشنوی،انگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری،میخواهم بدانم دستانت را به سوی کدام اسمان داراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟؟؟ و به سوی کدام قبله نماز می گذاری که دیگران نگذارده اند.........
نمیدونم چی بنویسم........ تنها چیزی که می دونم دلم داره از غصه میترکه دارم از درون فریاد میکشم چرا هیچ کس صدامو نمی شنو!!
اشک روی صورتم هست دونه دونه
تو دنیا کسی قدر دل منو نمی دونه
این دل نمی تونه بی تو بمونه
دوست داره که تا صبح واسه تو بخونه
اخه این دل من بی تو شده یه دیوونه بری ازش می مونه یه ویرونه
تا اون روز که بیای می دوزم چشم به در
ای دل تنها بسه چشم انتظاری
من موندم شبهام شبای بی قراری
چرا قدرت اینو ندارم جلو اشکامو بگیرم تو این مدت همش دنبال یه جای خلوت بودمضجه بزنم چرا هر چی گریه می کنم اروم نمی شم اصلا نمی فهمم چرا دارم اشک می ریزم این اشکا برای چی هست؟مقصدشون کجاست؟ وای خدای من چقدر خسته هستم .انگار ثانیه ها منو نفرین کردن چرا هنوز دوسش دارم چرا دلم براش تنگ شده؟گفت اونقدر تو زندون قلبت شلوغ کاری می کنم تا منو بزاری تو انفرادی قلبت ،منم برای همیشه گذاشتمش تو انفرادی اما اون در کمال مردانگی نامردی رو در حقم به جا اورد.
به خدا تا امروز نه اه کشیدم نه نفرین کردم نه هیچ چیزدیگه ای...... فقط براش دعا کردم همین...
گفت خدا خیلی بزرگ گفتم میدونم ولی اونقدر کوچیک هستم که منو نمی بینه
کاشکی تو نگاه اخر عشق و تو چشام میدید
تو چه کردی با دلم من،عشقم وانگار ندیدی
قلب تو انگاری نشنید التماس اون چشامو
تو چه کردی با دل من ندیدی غم نگامو
به دلم مونده یه بار یه روزی یه جایی بگی می خوامت
بگی فقط واسه من تو عزیزی و بس چشام به نامت
التماس دعا
+
نوشته شده در دوشنبه 1386/08/14ساعت 13:7 توسط حدیث
|
نمیدونم
سلام
ببخشید اگه دیر اپ کردم کلا هفته ی خیلی بدی بود اونقدر مریض بودم که حتی از تختم نمی تونستم بلند شم.فردا کنکور دارم برام خیلی دعا کنید اخه اگه قبول نشم تصمیم دارم برای همیشه برم.دعا کنید حالم سر جلسه بد نشه.
راستی می خوام در مورد این قصه نظر بدید خیلی مهم هست
لیلی ،نام تمام دختران زمین است
خدا مشتی خاک بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد،
از خود در او دمید. لیلی پیش از انکه با خبر شود عاشق شد.
سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد.لیلی باید عاشق باشد.
زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد،عاشق می شود.
لیلی نام تمام دختران زمین است،نام دیگر انسان.
خدا گفت:به دنیایتان می اورم تا عاشق شوید.
ازمونتان تنها همین است:عشق.و هر که عاشق تر امد،نزدیکتر است.پس نزدیکتر ایید،نزدیکتر.
عشق کمند من است.کمندی که شما را پیش من می اورد.کمندم را بگیرید.
ولیلی کمند خدا را گرفت.
خدا گفت:عشق،فرصت گفتگو با من است.گفتگو با من.
با من گفتگو کنید.
التماس دعا
+
نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/10ساعت 13:28 توسط حدیث
|
یه کابوس تلخ
سلام
دقیقا یک هفته از اون اتفاق می گذره یک هفته انگار خواب بودمتازه الان متوجه شدم چه اتفاقی افتاده یه لحظه به خودم اومدم چه کابوس تلخی! وای خدای من چقدر خسته هستم .
غم سنگینی روی سینه ام هست
هیچ می دانی چه به روز دلم اوردی ؟وای خدای من چه حس غریبی دارم
تو این مدت اصلا اروم و قرار نداشتم نمی تونستم یه جا وایسم هروز زهرا می یومد پیشم تا دیر وقت پیشم می موند عزیزم خودش و ازاده خیلی سعی کردن حال و هوای منو عوض کنن .امشب با مهسا رفتم خونشون ولی حس بدی داشتم نمی تونستم بمونم دل می خواست زود بر گردم تو اتاق خودم اینجا تو تنهایی خودم بمونم.
امشب نمی دونم چرا ولی بد جوری دلم شکست صدای شکسته شدنش را شنیدم نمی دونم چی بگم بهتر حرفام تو قبرستان دلم خاک کنم.
خیلی خسته هستم زمانی که بهش احتیاج داشتم.............
الان خوابم؟ اگه خوابم ترو خدا منو از این کابوس نجات بدید مثل خوره افتاده به جونم دارم تمام وجودم رو نابود می کنه
+
نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/03ساعت 19:59 توسط حدیث
|
یه کابوس تلخ
سلام
نمی دونم الان خوابم یا بیدار باورم نمی شه این اتفاق ها برام افتاده باشه مگه می شه نه فکر کنم خوابم اره ترو خدا یکی منو بیدار کنه دارم کلافه می شم مگه می شه دوباره اون بلا رو سرم بیاره امکان نداره.
حالم از خودم داره بهم می خوره همش مجبورم جلو دیگران تظاهر کنم حالم خوبه و هیچی نشده هیچ کس نیست باهاش حرف بزنم دوباره اون روزای تلخ برگشتن تازه داشتم فراموش می کردم این نهایت بی انصافی یه ادم هست گناه من چی هست.
از اینکه همه دارن می گن به صلاحت بوده حالم بهم می خوره نه نه اصلا قبول ندارم چه مصلحتی چه خوبی؟ کی می دونه شبا من چی می کشم کی می دون من چه کابوسایی دارم کی می فهمه خورد کردن یه ادم یعنی چی؟ همش می گن اره به صلاحت هست نی دونم اگه این جمله نبود چی می گفتن
من تمام تلاشم رو کرده بودم که فراموش کنم اما در نهایت نامردی دوباره ..........
+
نوشته شده در جمعه 1386/07/27ساعت 16:22 توسط حدیث
|